ایرج توکلی/ مَغاک
امیر ابراهیمزاده/ کوزههای سوتزن
عمویم، ایرج، سی سال قبل از اینکه من متولد شوم در یک تصادف رانندگی جانش را از دست داد. پدرم سالها با رنج حاصل از تجربهی فقدان او زندگی میکرد و هرگز نتوانست آن اتفاق را باور کند. زمانی که پدرم پنجاهونه ساله بود، من به دنیا آمدم؛ او نام تنها پسرش را به یاد برادر خود، ایرج گذاشت. اوایل جوانیام، متوجه شدم که پدرم فکر میکند من همان برادر فقیدش هستم. فراموشی باعث شده بود تا او به گذشتهای بازگردد که همواره در حسرت آن بود. من ناخواسته در نقش بازیگری فرورفته بودم که چیز زیادی دربارهاش نمیدانستم. همهی ما در زندگی دو بار روبهروی آینه میایستیم و با خود مستقلمان روبهرو میشویم؛ یکبار در کودکی و بار دیگر هنگامی که در نقشی فرو میرویم و مختصات وجودیِ خود را بازبینی میکنیم. مواجههی من با شخصیت عمویم، مواجهه با تاریخ است؛ او خاطراتی در حافظهی خانوادگیمان دارد که تاثیر خود را در زندگی ما منعکس میکند و مجموعهی کلان آن، تاریخ شخصی ما را میسازد. هر کسی حداقل یک نفر را در زندگیاش دارد که ناباورانه او را از دست داده است. فقدانهایی که پس از اتفاق افتادن ما را از قدرت حضورِ خود آگاه میکنند؛ دقیقاً همان لحظهای که خیال میکنید او از درون قاب عکسی برخاسته و بر صندلی همیشگیاش نشستهاست؛ نزدیک و زنده. مجموعهی پیشرو، برداشت ذهنی من از دورهی حیات ایرج و ســـــایهی حضـــور او پس از مرگش در زندگیام است. مغاک فاصلهی میان فراموشی و حافظه است. آن گودال تاریکی که حتی نور نیروی عبور از آن را ندارد اما تنها امید ما برای به یاد آوردن و شناختن است؛ شناخت ایرج، حافظهی فراموششدهی خانوادهام و رابطهشان با آینده. من سعی کردهام تا با پروژهی مغاک، فصلی پنهان از تاریخ خانوادگیام را کشف کنم. غیبت مرموزی که رابطهی بغرنج تاریخ، حال و آینده را عیان میکند؛ تاریخی که میل به نیستی، حفظ آن را دشوار مینماید و انسانی که ترجیح میدهد تراژدی را به یاد نیاورد.
Sign Up to receive our latest news.
© Uro Creative Pantheon, All Right Reserved