کیان وطن/شام آخرِ Whoxhe
کیان وطنِ/ شام آخرِ Whoxhe
با فیلها میرقصد! درباره شام آخرِ کیان وطن امیر سقراطی۱ نور صحنه روشن است. هوزهی به مثابه یک غریبه وارد صحنه میشود. او در حال رقص با یک فیل دیگر است. این شاید تنها قطعهای است که هوزهی شاد و رقصان بر صحنۀ نقاشی کیان وطن دیده میشود. آن دیگری کیست؟ هوزهی، مخلوق هنرمند است یا سیمای خالق خود یعنی کیان وطن را بازنمایی میکند؟ هنرمند در این اثر خود را مینمایاند که بر صحنه با هوزهی میرقصد. اما این تنها قطعهای است که هوزهی شاد و سرخوش است. کسی دیگر این سرخوش را به یاد ندارد. رنجها و اندوهها هستند که همیشه در یاد ماندهاند.۲ کیان وطن از شهر شروع کرد، از آن بالا به شهر مینگریست. همچون فیل شهر قصه بیژن مفید که از بالا مشکلات شهر را میدید! نقاشیهایش در دهۀ ۹۰ خورشیدی از مناظر مدرن شهری تهران، سیمای انسان درمانده در نو شدن و انهدام را به نمایش گذاشت: نو شدن زمانه و انهدام خاطرات و تاریخ گذشته. او این کار را در مجموعههای قبلیاش در دهۀ ۸۰ خورشیدی هم انجام داده بود و با ترسیم پرترهها و فیگورها به رویدادنگاری از جامعۀ ایرانی از عصر قاجار تا دوره معاصر میپرداخت. بعدتر از فراز شهر به داخل تهران آمد و سیمای انسان معاصر صد سال اخیر را در معماریهای برجامانده بهسان موجودی رها شده و منزوی ترسیم کرد. انتخاب شهر قصه به عنوان یکی از نمادهای هنری و فرهنگی دوران مدرن در ادامه همین مسیر نگریستن به سرنوشت انسان ایران در جدال قدیم و جدید بود. او در نهایت از شهر به فرد رسید و از شهر قصه، فیل را برگزید و بعد از چند نمایش، فیل دیگر فیلِ شعر قصه نبود، غریبهای که هوزهی نام گرفت.۳ فیل نماد خرد و دانش در فرهنگهای باستانی شرق در شهر قصۀ بیژن مفید، زخمخورده، تغییر شکل مییابد و از هویت تهی میشود. کاراکتری با بدن فربه، گوشهایی بزرگ، دماغی دراز و دندانهایی غریب نماد تفاوت است. او از جایی بالاتر از زاویه دید دیگران به کلیت شهر و مردماش مینگرد. تفاوتی که مردم شهر را به فکر میاندازد که چرا این موجود با بقیه فرق دارد. متفاوتبودن رنج اصلی زیستن در سرزمینی است که اندیشیدن در آن جایی ندارد. فیل نمادی میشود برای دانستن و شناسایی جهلی که شهر را در قُرقِ خود گرفته است؛ جهل و نادانیای که عادی و روزمره شده است. در چنین جایی همه با دخالت در زندگی متفاوت آن انسان دیگرگون، به آرامی او را تغییر داده و تخریب میکنند و از ریخت میاندازند و سپس خود به زندگی عادی برمیگردند! هوزهیِ کیان وطن اما دیگر فیلِ بیرون آمده از دنیای شهر قصه نبود. غریبهای بود بهسان نمایندۀ تنهایی و غربت در سرزمین خویش. زخمخورده از عداوت جامعه، با تیرهایی بر بدن، مستأصل و درمانده که نه ویرانگر است و نه ویرانکننده: استیصالی است که به انزوا ختم میشود.۴ درست است که کیان وطن نسبت به این «انسان-فیل» درمانده احساس شفقت میکند و با آن میرقصد اما در نمایش بحران انسانیت، هیچ تردیدی به خود راه نمیدهد. او در بازنمایی هوزهیِ سرگردان، ماسک فیل را از سر او بر نمیدارد و صورتک گرگ را بر صورت او نمینشاند. او را فاتح و شکستناپذیر جلوه نمیدهد. هنرمند قصد تغییر تاریخ و بازسازی آن به نفع شکستخوردگان را ندارد. هوزهیِ او، برای هیچ درماندهای پشتگرمی و برای هیچ شکستخوردهای دلگرمی نیست. هوزهی صورتِ عیان فاجعهایست که خود بیتقصیر است، اما هنرمند او را با بَزک و آرایش همچون کاراکترهای شکستخوردۀ فیلمهای سینمایی، قهرمان نشان نمیدهد. هنرمند استیصال مردی را بازنمایی میکند که از پسِ شکستهای پیدرپی در وادی رنج و انزوا سرگردان است. این فقط روایت تاریخ سیاسی و اجتماعی یک سرزمین نیست، بلکه هنرمند سعی میکند ورای شعارهای مصرفشدۀ سیاسی، به اندوه و انزوای یک انسان نقب بزند.۵ شام آخر، «وداع» است. داوینچی شام آخر را به یکی از دراماتیکترین صحنه های وداع در تاریخ هنر تبدیل کرده است. وداعی غیرمنتظره بین مسیح و یاراناش که همچون صدایی مرموز، زمزمۀ شوم فاجعهای در راه را سر میدهد. شام آخرِ کیان وطن، اما وداع هنرمند با مخلوقش هوزهی است. در این اثر یاران، خائن و خیانتدیده همه یکی هستند. کسی را نمیتوان از دیگری تشخیص داد. فاجعه مدتهاست که رخ داده و از مرحله پیشافاجعه فرا رفته است. جامعه این بار به داخل خانه آمده است. حریم حرمتاش را از دست میدهد و صاحبِ خانه از میهمان قابل شناسایی نیست. پیکرهها گویی از سنگینی توان ایستادن ندارند و در چنبرۀ چوبها و میلهها گرفتارند. کاراکترها به هم مینگرند و خود را میبینند. هر فرد آیینهای غبارگرفته است که حقیقت وجودی دیگری را بازگو نمیکند. به نور صحنه نیاز نیست. در تاریکی نیز حقیقت را میتوان دید که تلخ و زشت به سوی ما گام بر میدارد. شام آخرِ کیان وطن حقیقت اکنون جامعهای را میگوید که مردمش به وسیله همدیگر زخم خورده، تغییر شکل یافته و جامۀ هویتهای متناقض را بر تن میکنند و به آن فخر میفروشند.۶ پرده فرو میافتد، نمایشی در کار نیست؛ ما از آن سوی میز به این سو آمدهایم. نور روشن میشود و ما سرگردانی خود را که در هوزهی شناخته بودیم، بار دیگر فراموش میکنیم و به روزمرهگی باز میگردیم و نمیفهمیم که یک نفر از ما کم شده است!
Sign Up to receive our latest news.
© Uro Creative Pantheon, All Right Reserved